تبليغاتX
مانا

LCD mobilam!!

من تموم!

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 2:23 | یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 •



!! نوشته شده توسط من و بهار | 21:48 | دوشنبه هجدهم آذر 1387 •

دوستت دارم ها..

...

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 10:14 | پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 •

کاش میفهمیدی...

دیدی اخرش هم نفهمیدی؟

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 19:38 | سه شنبه دوازدهم آذر 1387 •

رسیدن!

نمیدونم...
تجربه هام داره بهم ثابت میکنه هیچ رسیدنی در کار نیست... مهم شروع پرواز و اوج گرفتن برای رسیدنه... به امید روزی که در آسمان دوستی هم پرواز باشیم!

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 16:46 | یکشنبه دهم آذر 1387 •

رنج تنهایی در رهایی!

کجا بروم؟
چه کنم؟
چه سخت است توانستن در ندانستن!
رهایی برای آنکه آشیانی ندارد...
...

تنهای تنهام.. تو بگو بهار! کجا بروم؟ چه کنم؟
دلم گرفته...
خوش به حال پاساژ که تنها نیست!!!!! برعکس من!

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 17:57 | شنبه نهم آذر 1387 •

!! نوشته شده توسط من و بهار | 18:45 | چهارشنبه ششم آذر 1387 •

بازگشت من با یک دنیا عشق ناب!

به بهارم
به عزیزترینم
به دل کوچک و گرفته اش
به شب های تنهایی و گریه اش
به تو به تو بهار زندگیم:
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم
تو را به خاطر روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم
تو را به خاطر گلها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم دوست می دارم...
...

من
!! نوشته شده توسط من و بهار | 13:58 | دوشنبه چهارم آذر 1387 •

هدف

اونروز دکتر فرهنگ از هدف میگفت!
تصمیم گرفتم هدفمند زندگی کنم!
ولی یه چیزیو مطمئنم، اون هدف تو نیستی!

پ.ن: نمایشگاه مطبوعات شروعید :)

بهار
!! نوشته شده توسط من و بهار | 10:35 | یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 •

سلام!

سلام

سست عنصر هم خودتونید!

من و بهار
!! نوشته شده توسط من و بهار | 9:33 | یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 •

تو و تمام نبودنت...

خداحافظی!

بهار
!! نوشته شده توسط من و بهار | 22:29 | پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 •

خداحافظ!

خداحافظ

من
!! نوشته شده توسط من و بهار | 12:32 | پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 •

من دیگه تموم شدم، تو دیر رسیدی...

دل من گرفته از اومدن تو
اومدن دوباره و دل بستن تو
دوباره اومدنت مثل یه درده
گریه ابر به کویر خشک و زرده
وقتی محتاج تو بودم تو کجا گم شده بودی؟
حالا برگشتی که از من مونده خاکستر و دودی

پ.ن: شعر ایهام داره :)

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 20:50 | چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 •

بن بست

در بن بستی افتاده ام
بی راه در رو
یک طرف دیوار
یک طرف تو!

بهار
!! نوشته شده توسط من و بهار | 14:13 | دوشنبه بیستم آبان 1387 •

وزن دوست داشتن!

فقط دو دیدار:
دیدار اول که هیچ...
دیدار دوم را میگویم، آری، عدم را، نیستی مطلق را لمس کردم. همچنانکه نرمی آب را لمس می کنم، همچنان که وزن دوست داشتن را احساس می کنم. سکوت همچنان وفادار مانده بود و مرا در این معراج های جادویی یاری می کرد. به خود آمدم، نگاهم را از عمق او بیرون کشیدم، با چه سختی و فشاری، بر چهره اش خیره شدم، او همچنان بی اراده تسلیم تماشای من بود، در زیر سرانگشتان اندیشه ی من تشریح می شد و همچنان که شناوری بی حرکت، بر روی آب خود را رها می کند و به دست موج می سپارد، بازیچه ی نرم و فرمانبردار احساس من شده بود، چنانکه گویی در بستر نرم و آرامی به خوابی عمیق فرو رفته و نگاه حیرت زده ی من که بر او مسلط بود و آزادانه می گشت، هر لحظه خطوط نامرئی آشنایی و خویشاوندی تازه تری را کشف می کرد و خبر می داد، من این چهره را خوب می شناسم، دیر زمانی است می شناسم، هرگز چهره ای تا این اندازه با من مأنوس و شناس نبوده است، اما من در اینجا هرگز او را ندیده بودم. پس از کجا است؟ ما کجا و کی هم را شناخته ایم؟ آه، این چهره...

قطع به یقین دارم اگر این نگارش به قلم دکتر شریعتی نبود عیناً توسط قلم من به تحریر درمیآمد...
نه گستاخم نه پرادعا...

گاه اتفاق افتاده راجع به موضوعی چندین صفحه نوشته ام و بعد از سالی یا ماهی کتابی از دکتر شریعتی را برای بار اول خوانده ام و پی بردم چقدر مشابه است!

این متن از همان هبوط هدیه گرفته شده است که برای بهارم نوشتم...

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 10:9 | دوشنبه بیستم آبان 1387 •

من و تو، درخت و بارون...

من باهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو، باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه.

پ.ن: شعر از احمد شاملو

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 15:6 | یکشنبه نوزدهم آبان 1387 •

وادی حیرت!

بیابان حیرت بر سر راه آنکه از خویش عزم سفر کرده است، هولناک تین مرحله است. آنجا که به قفا می نگریم سواد شهری که درآن زندگی می کردیم در غباری دور گم شده است و به پیش رو که می گریم جز شعله ی اشتیاقی که در هر گام دل را به حریفی دیگر می شد و جز هاله ی انتظاری که در هر نگاه دورتر می شود و گنگ تر هیچ نیست..
وچه سخت و طولانی بود گذر بر وادی حیرت!!

به یاد روزی که هبوط را هدیه گرفتم...

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 8:17 | یکشنبه نوزدهم آبان 1387 •

دور، خیلی دور...

از تو که حرف میزنم
تمام فعل هایم ماضی میشوند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیک تر بشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 18:40 | شنبه هجدهم آبان 1387 •

نماز

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره
من نمازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 10:16 | پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 •

اشتباه!

اشتباه از ما بود.
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم.
...

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 8:23 | پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 •

و دختری که هنوز آنجاست!

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد ..

فروغ فرخزاد

من
!! نوشته شده توسط من و بهار | 11:41 | چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 •

خر شانس!

امروز خیلی شانس آوردم وقتی اس ام اس دادی بارون میومد...

به کارت برس! :(

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 22:54 | دوشنبه سیزدهم آبان 1387 •

کلا" خوشم!

گر تو گرفتارم کنی با آن گرفتاری خوشم
گر خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشم
روزی اگر کامم دهی یا آنکه دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم، با آنچه خوش داری خوشم

بهار
!! نوشته شده توسط من و بهار | 10:34 | دوشنبه سیزدهم آبان 1387 •

سر به دامانم گذار!

بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل ارمغان آرم، اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.
بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم راه دریا گرفتند. همه رفتند و باز نگشتند، فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلگون در آمدند و تو گویی دمی آب و آتش به هم آمیختند.
اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر آگین است. اگر میخواهی عطر گلها را ببویی، امشب سر به دامان من گذار.

پ.ن: این متن از مارسلین دبرد والمور بود.

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 21:45 | یکشنبه دوازدهم آبان 1387 •

هق هق سوخته!

آن روز که سیلاب آن همه نور
 از شب این دره به گورستان ستاره می رسید
 تو کجا بودی ببینی و بر بی راه ماندگان مجبور
 چه رفته است ؟
حالا که آب ها از آسیاب افتاده
البته برخاستن باد
از وزیدن پلک هر پرده ای پیداست
و چاقو هیچ نگفت
آن روز لعنتی
آن روز که هر سایه در این عبور
علامت آشکار هزار دلهره از مبادای حادثه بود
تو کجا بودی ببینی خوابهای گلو بریده ی این چلچله
به تعبیر چند چاقوی برهنه از پرپر پاییز گذشته است ؟
 از تو می پرسم
آن روز که به بارانی ترین دیدگان دریا
اجازه ی به یاد آوردن یکی قطره از مخفی ترین مویه ها نمی دادند
تو کجا بودی ببینی چند هزاره هق هق سوخته
چشم به راه دریدن گریبان و گریه است ؟

 حالا که هر سینه ... نیستانی از ناله های نی است

معلوم است : در بارش بی سرانجام این گفت و گو
سنگ را نیز سهمی از مگوی هر پس چرایی در پی است
حالا هرکس به راه خویش
 ما هم همین که بر کناره ی هر چه قبول
 تا وقتش که ترا باز خواهیم بخشید
تا وقتش که باز با هم ترانه خواهیم خواند
و اصلا به یادت نمی آوریم
نه گور بی راه ماندگان مجبور و
نه هق هق مادرانی که در مویه نشین
و چاقو هیچ نگفت
فقط ماه داشت با قوس بریده ی خودش گفت و گو می کرد...!

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 8:41 | یکشنبه دوازدهم آبان 1387 •

دیوانه شدم!

گفت که دیوانه نیی، لایق این خانه نیی
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نیی، وز طرب آغشته نیی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آغشته شدم

گفت که تو کشته نیی، در طرب آغشته نیی
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 23:5 | شنبه یازدهم آبان 1387 •

بازهم شنبه شد!

شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی..

من

!! نوشته شده توسط من و بهار | 8:24 | شنبه یازدهم آبان 1387 •

دیگه نیست!


کاری اگر نداری برو
ورنه نزدیک تر بیا
میخواهم ببوسمت

فردا شنبه است :)

پ.ن: شعر از سید علی صالحی

بهار

!! نوشته شده توسط من و بهار | 20:44 | جمعه دهم آبان 1387 •

گاهی فاصله هایی هست!

زنگ دبستانی دور به صدا در می آید
فرار بی پرسش از سایه سار خویش
تنها بازگشت به خانه را رقم می زند
زمان باید بگذرد
زمستان ... خیلی زود خواهد آمد
گاهی فاصله هایی هست
و هوای پر از پنجره های سرد
اثبات چیز خارق العاده ای نیست
پنهان شدن پشت همه پنهانی ها
تنها تو را به دایره باز می گرداند
پس حواست نبوده است
زنگ آخر است زندانی هزار حصار کلمات..!!

بازم جمعه شد! باید برم زندان.. ناراحت نباش عزیز مهربونم! دوباره شبنه به دیدنت می آیم!

من
!! نوشته شده توسط من و بهار | 15:32 | پنجشنبه نهم آبان 1387 •

میشویم؟


من به چشمهای بی قرار تو قول میدهم
ریشه های ما به آب
شاخه هایمان به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشویم

پ.ن: شعر از قیصر امین پور

بهار
!! نوشته شده توسط من و بهار | 13:46 | پنجشنبه نهم آبان 1387 •